پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - سينماى توحيدى - نوروزی مصطفی
سينماى توحيدى
نوروزی مصطفی
هنر اسلامى ويژگىها
هنر اسلامى را نبايد متعارف هنر دينى دانست، بلكه هنر دينى در اسلام جزيى از مجموعه هنرهاى اسلامى است و خود هنر اسلامى شامل تمام هنرهايى كه در جغرافياى فرهنگى اسلام توليد شده اند، مىباشد و گونههاى مختلفى چون هنر سنتى قدسى، دينى و... را در بر مىگيرد برخى از ويژگىهاى هنر اسلامى را چنين مىتوان بر شمرد:
١. ثمره معرفت الهى
هنر اسلامى ثمره معرفتى است كه خود محصول تجلى وحدت در عالم كثرت است، هنر اسلامى به شدت توحيدى است و همه چيز را به يك مبدأ واحد رجعت مىدهد،آنچه در معمارى مساجد، خطوط و حروف در خوشنويسى قرآنى، شعر و...ديده مىشود ازين قبيل مىباشد.
٢. هنرمند اسلامى در مسير تكامل
هنرمند اسلامى در مسير اين تكامل قرار گرفته و اثرش روحى خدا گونه با خود همراه دارد كه ذره ذره وجود اثر هنرى او منادىهايى اند كه به سوى خداوند متعال دعوت مىكند، سرشت روحانى از خصوصيتهاى ملازم و جدا نشدنى هنر اسلامى است و به راستى مملو از حكمت است.
سينما اگر به معناى صحيح آينه هنر اسلامى باشد در خور مدح و ستايش است و مىتوان آنرا يك دين همگانى به حساب آورد، آنگاه فيلمهاى سينمايى همچون منبرهاى تبليغ دين خواهند بود، نبايد غافل بود كه معنويت اگر فاقد روح توحيدى باشد صرفاً يك مفهوم ذهنى و نظرى محض است كه بروز آن در هنر هرگز نمىتواند دستگير و راه گشا به سوى خالق يكتا باشد .
٣. تعالى بخشيدن به مخاطب
اگر هنر غربى به سمت ايجاد حس لذت و خوشايند بودن مخاطب گام برداشته، در هنر اسلامى ارشاد و تعالى بخشيدن به مخاطب، گوهر اصلى هنر بوده، و اصولاً آنچه به جهت تفنن و سرگرمىهاى بى مغز باشد را هنر نخوانده اند بلكه مذمت نيز نموده اند، تعاليم اسلام پيروان خود را به گونهاى تربيت نموده كه از لحظه لحظه عمرشان بهره جسته و به سوى كمال كه همان سعادت ابدى و تقرب به خداوند است گام بردارند و به خاطر ساعاتى كه به بيهودگى و بى هدفى بگذرانند ملامت مىشوند.
٤. تقارن با عرفان
هنر اسلامى تناسب و تقارب عجيبى با عرفان دارد. چرا كه هنرمند اسلامى از طريق خلق آثارى الهى و يا هدف تعالى بخشى به مخاطب به سمت و سوى وحدت گام بر مىدارد و هردو هم مؤلف و هم مخاطب به سمت غايت هنر اسلامى مىروند.
اگر در باب هنر بگوييم كه »هنر آنگاه آغاز مىشود كه انسانى با قصد انتقال احساسى كه خود آن را تجربه كرده است، آن احساس را در خويشتن برانگيزد و به يارى علائم معروف و شناخته شده ظاهرى بيانش كند «.
٥. حس عبوديت نقطه حركت هنرمند
شروع هنر اسلامى از حس عبوديت يا اصطلاحاً انبساط روح است، چرا كه در هنر اسلامى هم عوامل عاطفى و حسى مؤثر است و هم عوامل عقلى و هر دوى اين عوامل است كه هنر اسلامى را خلق مىنمايد. لذا اين احساس گاه نتيجه تعقل و تدبر است، هنرمند اسلامى از قدرت و توانايى عنصر عاطفه و شهود استفاده كرده و مخاطب را به تدبر وا مىدارد.
»فعاليت هنر يعنى انسان احساسى را كه قبلاً تجربه كرده است در خود بيدار كند و برانگيختن آن بوسيله حركات و اشارات و خطها و رنگها و صداها و نقشها و كلمات، به نحوى كه ديگران نيز بتوانند همان احساس را تجربه كنند و آن را به سايرين منتقل سازند، هنر يك فعاليت انسانى و عبارت از اين است كه انسانى آگاهانه و به يارى علائم مشخصه ظاهرى احساساتى را كه خود تجربه كرده است به ديگران انتقال دهد، به طورى كه اين احساسات به ايشان سرايت كند و آنها نيز آن احساسات را تجربه نمايند و از همان مراحل حسى كه او گذشته است، بگذارند«.
تولستوى نيز همچو بسيارى ديگر از نظريه پردازان غربى هنر را در حس لذت معنا مىكند اگر چه كسى مثل افلاطون هنرى كه هدفمند و در خدمت اخلاق نباشد را هنر نمى داند، اما به نظر نگرش غالب نظريه پردازان چنين نيست و برخلاف هنر اسلامى، همان برانگيخته شدن حس لذت را كافى مىدانند.
»هنر كوششى است براى آفرينش صور لذت بخش، اين صور حس زيبايى ما را ارضا مىكنند و حس زيبايى وقتى راضى مىشود كه ما نوعى وحدت يا هماهنگى حاصل از روابط، مدركات حسى خود دريافت كرده باشيم«.
٦. مخالفت با لذتهاى نامشروع
هنر اسلامى، هرگز ارضا حس زيبايى يا احساس لذتى كه نامشروع باشد يا در جهت غير تقرب به خدا باشد را نمىپذيرد.
و هنر فاسد و هنر شيطانى را از اين قبيل مىداند، گفتيم از آن جهت كه هنر نيز احساسات و عاطفه را مورد توجه قرار مىدهد، همانند عرفان است، چرا كه »جوهر عرفان عاطفه است، و عواطف، ذهنى اند، به اين معنا كه يك حقيقت عينى از جهان خارج ذهن به دست نمى دهند«.
البته عرفان اسلامى بر وصول و اتحاد با حقيقت تكيه دارد و با عرفانهاى غربى نظير آنچه افلوطين و... مىگويند متفاوت است.
در هنر اسلامى لذتهاى سمعى و بصرى كه در چارچوب دين خدا نباشد مردود و غير قابل تاييد مىباشد،بسا يك چهره زيبا كه از لحاظ زيبايى بصرى در حد اعلا باشد، اما دين اسلام نگاه به آن را همچو تير مسمومى از سوى شيطان دانسته و از آن فرمان حذر و دورى مىدهد.
٧. تهذيب و تزكيه
به هر جهت بسيارى از هنرمندان اسلامى و خود از عرفا بوده اند به خصوص در زمينه ادبيات و شعر كه بزرگانى چون سعدى، نظامى، مولوى و ... از اكابر عرفان نيز بوده اند و هنرمندانى جهانى نيز مىباشند.
اگر چه غربىها شروع عرفان را با آينهاى سرى يونانيان مىدانند و در شرق عرفان را از روزهاى نخستين خلقت و دوران اساطير شناخته اند. ولى به هر جهت مشتركاً عارف را كسى مىدانند كه با رموز الهى آشنايى دارد، عقايد درونى و مقدسى دارد كه از بازگو كردن آن اسرار و عقايد نزد غير خود ابا داشته و آن علوم را درون گروهى مىدانستهاند .
آنچه در بوديسم و انشعاباتى از هندوئيسم وجود دارد، از گونه عرفان ملحدانه است كه غير خدا پرستانه مىباشد و همچو عرفانهاى غربى كه شيطان پرستى و ... مىباشد. عارف از طريق برنامههاى خاص، روزه دارى، دعا، دورى از لذتهاى دنيوى و ... به يك سرى علوم و حقايق دست مىيابد كه هرگز با حواس طبيعى و عقل معمولى قابل دستيابى نمىباشد.
خستگى بشر از ماده گرايى و كمبودها و عقدههاى روحى و روانى ايجاد شده در او در نتيجه تضعيف ايمان و اخلاق دينى سبب شده كه امروزه بشر با شور و حرارت بيشترى شبيه تشنهاى در جستجوى آب به سوى معنويت و عرفان بيايد و آن را در تمام انواع هنر جستجو نمايد .
»بشر توجه خود را از برون به درون خود معطوف مىكند، ادبيات موسيقى و نقاشى، اولين و تاثيرپذيرترين حوزههاى حسى مىباشند كه اين انقلاب معنوى را در خود آشكار مىسازند، آنها تصوير تاريك زمان حال را منعكس مىكنند و اهميت آنچه كه در ابتدا تنها نقطه روشن كوچكى بوده و اقليت كوچكى آن را دريافت كرده اند را نشان مىدهد«.
همان گونه كه عرفان و مفاهيم انتزاعى مىتوانند حاوى حقيقت باشد، هنر نيز قابليت اين را دارد.» همچنانكه هر صورت ذهنى از قبيل جزئيات يا آموزههاى دينى مىتواند انعكاس رسا ولى محدود حقيقتى الهى باشد، صورتى محسوس نيز مىتواند نقش پرداز حقيقت يا واقعيتى باشد كه در عين حال برتر از مرتبه صور مخصوص و بارگاه فكر است«
٨. برآمدن از دل اسلام
هنر دينى و اسلامى بايد از دل اسلام در آيد، نه اينكه فقط رنگ و بويى از ظاهر دين داشته باشد، به طور مثال فيلمى كه صرفاً نماز خواندن نمايش داده مىشود، يا فردى با ريش و تسبيح بازى مىكند، نمىتوان مدعى اسلامىشدن آن فيلم را نمود، يا فيلمهاى معنوى تقليدى كه كاملاً از فيلمهاى غربى كپى بردارى شده است، چون خاستگاهى غير اسلامى دارند، قطعاً با ذات و اصل اسلام، منافات خواهند داشت.
فيلمسازانى كه تحت تاثير و بهتر بگوييم تحت هيپنوتيزم فكرى فيلمهاى هاليوودى فيلم معنوى مىسازند غالباً به بيراهه رفته و مفاهيم اسلامى را در آن فيلمها چپانده اند و نتيجه اينكه نمادها، عناصر و ... كاركرد واقعى خود را از دست داده و جنبه تشريفاتى و نمايشى خواهد يافت.
به عنوان نمونه سكانسى از فيلم( تولد يك پروانه) اثر مجتبى راعى كه معلم قرآن تحت تاثير معجزه كودك دانش آموز قرار گرفته را نشان مىدهد، پوشش لباس و شال سفيد و شمعدانهاى نقرهاى كاملاً اقتباس از مسيحيت است و فيلمساز تحت تاثير شديد فيلمهاى معنوى مسيحيت و فضاى كليسا چنين فضايى را كپى نموده است.
اگر چه استفاده از فضايى كه قابل فهم عموم باشد و نمادها يا عناصرى كه جهانى باشد مفيد و مناسب است، اما نبايد فراموش كرد كه يك معلم قرآن مسلمان، با ظاهرى اسلامى قابل معرفى صحيح است وگرنه نمايش فرد معنوى با زنّار و يا دعا در كليسا نيز بايد با اين توجيه صحيح باشد. اما اين نكته به اين معنا نيست كه به بهانه معرفى يك عمل مذهبى در اسلام به رمز پردازى يا استفاده عناصر سمعى و تصويرى متمايل شويم كه هيچ سابقه ذهنى مثلاً براى غير شيعه ندارند، نظير ذكر خواندن سرباز در فيلم (يك تكه نان)، كه سرباز با انگشتان خود ذكر تسبيحات حضرت زهرا(س) را مىخواند و آنرا يك نماد موفق نمى توان تلقى نمود.
٩. تناسب با فرم اسلامى
نكته اينكه جا دادن مفاهيم مذهبى اسلام نه در فرمهاى مسيحى جواب مىدهد و نه در فرمهاى ساير مذاهب و اديان، چرا كه توان و قدرت ذاتى تعاليم اسلام بسيار دقيق تر و پر ظرفيت تر از آنها مىباشد .
به عبارتى »اين توسل به هنر و عرفان اسلامى در هنر كنونى ايران در حقيقت نوعى تقليد از برخى هنرمندان آبستره غربى چون كانديسكى و يال كله و مدتها قبل از اينها پل گوگن است كه براى گذشت از تجربه متعارف فرماليستى هنر غرب به عرفان نفسانى و جادويى متوسل شده بودند«.
و رجعت فوج فوج غربىها به معنويت ازدياد تاثيرات مفاهيم دينى در آثار هنرى خود دليلى آشكار بر پوچى و تزلزل ادعاهاى سابق آنهاست چه بسا برخى هنرمندان مسلمان تحت تاثير تبليغات كاذب، آگاهى نادرست و شناخت ناصحيح از هنر، غرب را قبله گاه آمال خود بداند و قطعاً روح اسلامى را هرگز در آثار اين قبيل هنرمندان نمىتوان احساس كرد.
چرا كه هيچگاه خود اين هنرمندان مزه آب شيرين را نچشيده اند، چه رسد به اينكه بخواهند ديگران را به سرچشمه آب شيرين و زلال هدايت و ارشاد كنند.
سابقه تقليد سينماى ايران از غرب به همان دوران ابتدايى ورود سينما به ايران بر مىگردد كه اگر سينما گران عاقل و زيرك باشند، دوباره اين اشتباه را تكرار نمى كنند، »رواج و القاى ديد وهمى و اردتيك غير اخلاقى در هنر از طريق رنگ، لحن، نقش، حجم و فضا سازى مناسب آن در كنار سهل انگارى و ساده انديشى در باب مقام هنر، مميزات هنر دوره پهلوى و اكثر گالرىهاى كنونى است«.
و البته هنوز بن مايه اين تفكر تقليدى، برخلاف برگشت غرب و سعى در جبران آن در سينماى ايران باقى است كه »نفى و طرد و ترك اين معنا كه حقيقت هنر لزوماً با دين نسبتى ندارد لازمه اين نوع تلقى هنرى است«.
سينماگر اگر هنر اسلامى را بشناسد، خود اسلام را درك كرده باشد قطعاً و ضرورتاً در سراسر اثرش معنويت موج مىزند، اما سينما گرى كه فقط قشرىاند دين از آموخته باشد و با ٥ سينما و ساختارهاى هنرى آن ناآشنا باشد نيز ناموفق خواهد بود و در هر دو صورت نمى تواند فطرت خدايى را تغذيه نمايد:
١٠. هنرمند اسلام شناس
هنر اسلامى حاصل نمى شود مگر اينكه هنرمند اسلام را شناخته باشد و هنر را خوب درك نموده باشد، ذوق هنرى و باطن پاك، ٢ عنصر كليدى است كه شالوده اصلى يك هنرمند مسلمان را بايد تشكيل دهد.
يعنى سراسر وجود، فكر، انديشه و... هنرمند مطيع خدا باشد و لطافت و نازكى خيال او چنان هنرمندانه باشد كه اثرى جاودانى خلق كند تا در خور مقام هنر اسلامى باشد، نمونههاى فراوانى كه در هنر اسلامى به جا مانده لازم به ذكر نيست، نظير آثار شيخ عطار نيشابورى، مولوى، حافظ و... .
سبك در هنر قدسى
آيا در هنر قدسى هر سبكى را مىتوان بكار گرفت؟
قابليتهاى فرم و صورتهاى متناسب با هنر قدسى چيست؟
الگوى مناسب براى يك فيلم معنوى چيست و از چه مدلى مىتوان پيروى كرد؟
هنر قدسى در منشاء، غايت و علل مادى خود با غير خود متفاوت است و برخىها بر اساس اين تفاوتها معتقدند كه در علت صورى نيز متفاوت خواهد بود.به عبارتى هنر قدسى بايد در فرم و صورت خاص متناسب با مفاهيم و محتواى خود عرضه شود غالباً در هنرهاى مقدس از تكنيكهاى بدوى و ابتدايى پيروى كرده و هنرمند در صدد نيامده تا با پيچيدگىهاى هنر جديد مفهوم اصلى را تحت شعاع قرار دهد، بلكه او جدى بودن تصاوير، مقابل نگرى خطوط انتزاعى و شخصيتهاى مثالى در خدمت ايجاد يك فضاى فكر و انديشه براى مخاطب برآمده اند تا تماشاگر بداند كه در اين اثر خود هنر، اصالت ندارد و فقط پله ترقى براى صعود به اعلا مىباشد.
»صورت خيالى واسطه براى تعالى به اسم الله مىشود، هنرمند در مقام حكيم انسى در پس هر خيال جلوه حق را اعم از جمال و جلال مىبيند كه به خيال رخ و زلف تعبير شده است «.
جمله اى از ژاك مارتين مشهود شده كه:
»اين امر حقيقت دارد كه هر سبكى براى هنر مقدس مناسب نيست« بلكه هنر قدسى، غالباً با تكنيكهاى بدوى، دو بعدى بودن تصوير، مقابل نگرى، خطوط انتزاعى و شخصيتهاى متعالى است كه درصدد بيان مفاهيم قدسى بر مىآيد، اما »شريعت اسلام هيچ صورت هنرى خاصى را توصيه نمى كند،اين شريعت صرفاً حوزه ابراز و اظهار آن صورتها را محدود مىكند و اين محدوديتها در حد ذات خود خلاقانه نيستند«.
از ويژگىهاى صورت اين است كه وابسته و محدود به زمان است و ثبات و پايدارى ندارد، صورتها مدام در زمان تغيير مىكنند و گاه به تفاوتهايى بنيادين با قبل خود،دچار مىشوند، هر چند كه مىتوانند در ذات خود مفاهيم »لازمان« و»لامكان« را داشته باشند،يعنى به نوعى جاودانگى و فنا ناپذيرى برسند.
فرماليسم
زيبايى »صورت« هنر است و هر چه زشت و نازيباست را مىتوان بى صورتى هنر ناميد. امروزه تا حد مشهودى هنر قدسى، هنر دينى و هنر اسلامى به فرماليسم و انتزاعيت گرفتار شده و اين زنجير به شدت مانع مكاشفه و خلاقيت هنرمند مىشود. هنرمند در قيد و بند فرم خود را به اسارت داده و جز در چهار چوب آن نمى تواند، گام نهد، لذا از طى طريق و صعود به عالم علوى محروم و ناتوان مىشود.
توجه و دقت بيش از حد به زيبايى ظاهر و جمال مادى و ايجاد پيچيدگى در آن مانع و حجابى براى درك واقعيت هنر است و حقيقت آن كه تجلى حضرت حق است را مىپوشاند، به عبارت ديگر،هنر خود بتى مىشود كه بت پرست به خود آن تعلق خاطر پيدا كرده و وظيفه خود را در عبادت و ستايش آن مىپندارد، هنر نيز گاه چنين است، يعنى هنرمند و مخاطب، خود آن را اصيل پنداشته و شكل حقيقى خود كه بهانه اى براى بيان حقيقت است را از دست مىدهد.
از روزگاران قديم هنر صبغه اى دينى و قدسى داشته و در خدمت مفاهيم متعالى بوده ولى هر چه به سمت مدرنيته جلوتر مىآئيم، شرك و كفر در آن رخنه يافته و هنر به مقام فرعونيت رسيده و مخاطب را به پرستش و ستايش خود فرا مىخواند، در اين شرايط است كه نظريه هنر براى هنر رشد مىيابد و هنر به خودى خود موجودى ذى روح قابل پرستش مىشود، نگاهى به فرماليسم و طرفداران آن پرده از منيت و فرعونيت هنر مدرن بر مىدارد و ابعاد غير خدايى و كفر گونه آن را هويدا مىسازد.بشر در فرمهاى هنر جديد چيزى جز تقليد طبيعت و جزئيات آن نكرده و توجه به ظرافتها و حالات روحى و احساسات تند و هيجانات او در هنرهاى امروزى بخصوص سينما كاملاً مشهود است .
در حالى كه هنر قدسى از اين عوامل غفلت كاملاً مبرى است و مدام حقيقت نهفته در اثر هنرى را گوشزد مىكند، و اين هنر در مقابله با هنر مرگ آلود و زمينى جهان يونانى رومى، قد علم كرده و مدتى قريب به هزار سال آن را به طاق نيسان سپرد، لكن تا آنجا كه هنر يونانى و به ويژه هنر اساطيرى قابليت »مادگى« براى »صورت« هنر دينى داشت باقى ماند«. چنانچه اگر نمى توانست خود را با مفاهيم متعالى و قدسى مطابقت دهد، كاملاً حذف و نابود مىشد .
هنر قدسى و ايجاد زمينه فكر و انديشه
يكى از نكاتى كه درباب صورت و فرم هنر قدسى بايد گفت اين است كه معمولاً طرفداران هنر دينى، اخلاق گرا و ... اصولاً كسانى كه هنر را هدفمند و در خدمت يك مفهوم انسانى مىدانند، به فرم و صورت خيلى توجه نمى كنند و آنچه كه مد نظر آنهاست قدرت ايجاد زمينه فكر و انديشه و فضايى است كه مخاطب را به يكى از اصول انسانى پايبند كنند. شپرد درباره افلاطون و تولستوى مىگويد: »هر دو هنرى را تاييد مىكنند كه ارزشهاى اخلاقى راستين را ترويح كند«.
اين دو به شدت به تاثيرات اخلاقى هنر توجه دارند و خطر يك هنر مخرب را بيش از بلاهاى ديگر مىدانستند،به طورى كه تولستوى بسيارى از آثار هنرى مطرح و قابل توجه زمان خود از جمله رمان مشهور »جنگ و صلح« را رد كرده و بى توجه به فرم و سبك و هنرمندىهاى اين رمان آن را مضر دانسته و تنها دو داستان كوتاه به نامهاى »خدا حقيقت را مىبيند ولى صبر مىكند« و »زندانى قفقازىها« مورد پسند او بوده است .
برشت كه صاحب نظريه »تئاتر حماسى« است در توجه به مخاطبان نمايشهاى خود به اين نتيجه رسيد كه آنها خود را با قهرمان همدرد حس كرده و دچار توهم دراماتيك مىشوند دو فرآيند همذات پندارى تماشاگران با بازيگران حس مشتركى بين آنها ايجاد مىشود به گونه اى كه آنچه هست را واقعيت پنداشته و باور مىكنند.
لذا در نظريه »تئاتر حماسى« برشت، مخاطب ناظر هوشيارى است كه مىداند تماشاگر يك نمايش است و درباره خوب و بدهاى آن مىانديشد و آگاهانه از آن درس مىگرفته و توشه اى مىاندوزد.
اگر اين نظريه را به تعاليم قدسى تعميم دهيم تا انديشه بشر را وادار كند تا به نتايج نيكى و پليدىها بينديشد و »قوه خيال در اتصال با عالم معانى مىتواند به آن كسوت صورت خيالى بپوشاند و به عبارتى اگر اثر هنرى حقايق عالم را بيان مىكند، هنرمند در يك تجربه اشراقى به ساحت ملكوت سير كرده و هنر او و صورتهاى خيالش مجلاى ( عالم مثال) شده و همه وقايع عالم محسوس و شهادت را مفارق از ماده محسوس در خود جمع كردهاند«.
تاثير فرم در درك زيباشناسانه
البته در ايجاد درك زيبا شناسانه هم عوامل عاطفى و هم عوامل عقلى مؤثرند.
در مورد عامل عاطفى بايد گفت كه عنصر عاطفه نيز همچو خود زيبايى داراى مراتب متعدد است و اين لذت از يك لذت ابتدايى و ساده تا حالات خلسه و نشئه كامل را شامل مىشود.
ناگفته نماند كه واكنشهاى زيبا شناسانه منفى مىتواند نتيجه و محصول يك اثر كاملاً هنرى باشد كه حتى ممكن است بدون غرض و قصد مولف احساس تنفر كه آن هم مراتب دارد را به وجود آورد.
در يك فيلم سينمايى كه صداى اذان با يك موسيقى مشمئز كننده پخش مىشود، سپس مخاطب همان موسيقى را در جاى ديگر فيلم در حين ارتكاب يك جنايت مىشنود، احساس انزجارى در ناخودآگاه او نسبت به اذان ايجاد شده، اين قبيل تكنيكهاى روانشناختى كه احساس زيبايى شناسى انسان را بسان بازيچه در دست گرفته و در راستاى اهداف خود تحريك مىكند را در فيلمهاى صهيونيستى مشاهده مىتوان مشاهده كرد.
اگر مفاهيم متعالى و الهى، در صورتى نيكو عرضه شود، حس زيبايى شناسانه بشر از تكرار آن مدام لذت برده و تكرارش را مطلوب مىداند حتى اگر در آن بيان درد يا رنجى شود همچنان كه يك تراژدى يا فيلم كه به شرح رنجها و زخمهاى انسانهاى بزرگ مىپردازد را بارها و بارها مشاهده مىكنيم و باز از تكرار آن شهودى تازه و دركى متفاوت خواهيم داشت.
اما آنسوى قصه اين است كه هنرى كه از نظر اخلاقى فاسد و حاوى مطالب ضد الهى باشد نيز اگر در فرم و صورتى لذت بخش بيان شود، باز ممكن است كه نفس را خوشايند باشد و روح عدهاى را مسموم نمايد.
»ايراد به فيلمهايى وارد است كه به خشونت جذابيت مىدهد، يعنى فيلمهايى كه در آنها فاعلان اعمال خشونت بار همچون افرادى پر جاذبه و كامياب تصوير مىشوند«.
* مقاله حاضر از دبيرخانه دومين جشنواره هنر آسمانى به دفتر نشريه ارسال شده است.